چهارشنبه, 29 دي 1395 - Wednesday 18th January 2017

عید نوروز در جبهه ها

نسخه مناسب چاپارسال به دوستان

به گزارش هیجار وبلاگکانون فرهنگی امام صادق(ع) نوشت::حدود نیم ساعت نمیدانستیم زنده هستیم یا نه…

نوروز سال ۶۶ بود و روز شنبه ای. درمنطقه شلمچه و در خط دوم پدافندی و درسنگرهای نونی شکل درخاک عراق بودیم. این خط پدافندی که از دژ نیم دایره ای بزرگ و مستحکمی تشکیل شده بود در عملیات قبل به تصرف نیروهای لشکر المهدی در آمده بود. عراقی ها در این منطقه بیشترین تجهیزات تدافعی را به کار برده بودند و بیشترین حضور نیرو را داشتند.

اهمیّت آن از اهمیّت امکانات و تسلیحات به کار رفته در آنجا را می شد تشخیص دادگویی که قلب خیلی از متاطق عملیاتی، برای عراقی های اکنون برادر شده،!بوده است. خلاصه درآن روز عید نوروز از شب قبل بارن باریده بود. حدود ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه صبح برای نماز جماعت بیدار شدیم. هوا مه گرفته و دلگیر بود. هنوز هم گاهی قطرات باران نرم، نرم ریزان بودند و آنگونه که گفته اند همراه هر قطره ای، فرشته ای به دیدار می آمدند.

بعداز جماعت باصفای صبح، برادر نیستانی، که بعدا همان فرشته ها او را باخود به عالم ملکوت بردند، فرمانده واحد ادوات و دیدبانی، با لبخندی دل انگیز گفت: صادقی! هوا که روشن تر شد با یکی از بچه های دیده بانی به خطّ مقدم برو تا بچه های دیده بانی خط برای استراحت به عقب بیایند. گفتم چشم، واضافه کردم که حاجی امروز عید نوروز است! و حاجی گفت، بله می دانم. بسیجی باید روز عیدش را درخطّ مقدم سپری کند.

خلاصه آماده شدیم، یک عدد دوربین n 77 آلمانی، یک بی سیم  c، r،p آمریکایی، یک قطب نمای آمریکایی، یک اسلحه کلاش تاشوی روسی، یک موتور تریل۲۵۰ هوندای ژاپنی، یک عددباطری یدکی بی سیم، نقشه عملیاتی، چراغ قوه و و دوجعبه شیرینی مخلوط جهرمی که روز عید بود و نمی دانم چگونه به آنجا رسیده وسرانجام به خط هم رسید.

لابد اون هم…شهید نیستانی گفت: صادقی! برادر نیازی را هم باخودت به خط ببر،تا کمکی تو باشد.وهردو گفتیم چشم حاجی. این آقای نیازی، جوانی۱۸یا۱۹ساله و پاسدار وظیفه ای بود بسیار نجیب، کم حرف و محجوب. حقیقتا مانندشاخه گلی باران خورده بود سربه زیر. سراپای او بوی صفا و صمیمیت می داد.مدتی بود برای خدمت به جبهه و لشکر المهدی اعزام شده بود.آنگونه که خود می گفت از شهر کوار، کوله بار اعزام خود را بسته بود.

نزدیکی های طلوع آفتاب، هر دو نفر سوار موتور شدیم. همه وسایل را برداشته بودیم. نیازی بر ترک موتور بود. زمین به شدّت باران خورده و گل ولای بسیار چسبنده، چندین بار بر زمینمان زد. تا خط حدود یک کیلومتر و نیم بیشتر فاصله نبودولی آن مه گرفتگی رقیق و آن حال و هوای بارانی، حال گیری زیادی می کرد.

به خط که رسیدیم، موتور را روی جک نگه داشتیم. برادرمصطفی ممتاز و یکی دیگر که نامش را به یاد ندارم در سنگر دیده بانی بودند.سنگر اصلی بالای خاکریز که سه الوار بزرگ ریل قطاری روی آن قرار داشت وبه سمت عراقی ها پنجره ای مستطیلی در زیر الوارها تعبیّه شده بود.

یک دوربین خرگوشی ثابت نیز درون سنگر به سوی منطقه دشمن کارگذاشته شده بود.سنگر گنجایش سه نفر را داشت.هر دو نفر مشغول توجیه شدن منطقه بودیم.ممتاز راهنمایی می کرد. نقطه ثبتی ها و گراهای آن ها رانشان می داد.برای دانستن هر نقطه ثبتی، گلوله خمپاره ای درخواست می کردیم و این شیوه کار و توجیه شدن بود.

آری روز عید بود و آن هم عید نوروز که نزد ما ایرانی ها عیدخیلی چاقی است! وخلاصه در آن روز به قولی، نقل و نباتی بر سر دشمن می پاشیدیم. صدای وحشتناک اصابت وانفجار گلوله های تانک و خمپاره های دشمن نیز درکنارمان گاهی زمین را از زیر پایمان می کشید. من در سنگر پشت دوربین خرگوشی نشسته بودم.ممتاز نیز درسنگرنشسته، کالک عملیاتی منطقه را دردست داشت.

نیازی در ورودی سنگر بود و با بی سیم صحبت می کرد و بنا به دستور گلوله درخواست می کرد. چند بار به وی گفتم: نیازی، بیا داخل، شاید اتفاقی بیفتد. درست یادم است که می گفت: شما چه می دانید؟ شاید خدا بخواهد جان مرا اینجا بگیرد.

ساعت تحویل سال در آن روز حدود ساعت ۷ و نیم صبح بود. تا نزدیک ساعت ۹ و نیم هنوز گرم توجیه و آشنایی منطقه و نقل و نبات پاشی بر سردشمن بودیم که ناگهان صدای مهیب انفجار گلوله مستقیم تانکی که حدود ۵متری سمت راست سنگرمان و بر سرخاکریز اصابت کرد، همه جا را سیاه کرد.

سنگر از هم پاشید. موج انفجار و ترکش های گلوله همه چیز و همه کس را به هم ریخت. حدود نیم ساعت نمی دانستیم زنده هستیم یا نه؟ نه چیزی به ذهنمان می رسید و نه چیزی حس می کردیم. یادم هست که ممتاز ته همان سنگر افتاده بود من نیز بر روی او افتاده، چند گونی خاک پاره شده و یک الوارهم بر روی من. سوزشی درگردن خود احساس می کردم و البته آن راجدّی نگرفتم.

از نیازی خبری نبود. با کمک دیگران از آن حال بیرون آمدیم. حدود ۱۰متر پشت خاکریز آن شاخ گل باران خورده را دیدیم که ترکشی دقیقا نصف سراو را با خود برده بود و الواری هم که به سینه او اصابت کرده بود آن جوان پر از صفا و صمیمیّت را به گل ولای چسبنده زمین انداخته بود.

آری، نیازی به همراه همان فرشته های باران آورده به آسمان ها و باران ها و ملکوت پیوست. و اینگونه بود که روح نجیب او ازکالبد خاکی به افلاک پرکشید و اینگونه حدود دو ساعت بعد از تحویل سال جدید، هدیه ای به خانواده خود بخشید.

خاطره ای نوروزی از محمدجوادصادقی نقدعلی

تمامی حقوق این سامانه متعلق به سپاه حضرت ابوالفضل (ع) لرستان می باشد.